آخرین یادگار پاییز
در پله ها بود
مادر بزرگ بود
هنوز نفسی داشت
پاهای خسته از این دنیا
واز پله ها
پنجره ها مرا از او می گرفت
دستش که رها شد فهمیدم
دندانهایش برای من ماند
هر روز آنها را مسواک می زنم
با آنها حرف می زنم
مادر بزرگ همیشه با من است
:: بازدید از این مطلب : 817
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3