زمان می گذرد
و ما از هم دور می شویم
تو در آنطرف شهر به چیزی فکر می کنی
ومن مات این لحظه
خورشید که غروب کند
دلت خواهد گرفت
و شب پره ها را به میهمانی فرا خواهی خواند
دنیای تو همانند دنیای من
کاغذی است
با آب خراب می شود
و گردو خاک پیرش می کند
در این لحظه دنبال پناهی می گردم
که همه چیز من است
اما دریغ
اما دریغ
:: برچسبها:
پناه ,
:: بازدید از این مطلب : 1082
|
امتیاز مطلب : 129
|
تعداد امتیازدهندگان : 26
|
مجموع امتیاز : 26